|
...و بعد فرو می افتم در مسیر یک چشمه!
|
به آدرس زیر رفته ام [ ۱۳۸٤/٧/۳٠ ] [ ۸:٥٠ ب.ظ ] [ شیوا فرازمند ]
[ نظرات () ]
« چشم تو» ریشه می زنم به نور با صدای چشم تو سبز می شوم شبی در هوای چشم تو
امتداد می کشم سمت آبی خدا می رسم به آفتاب پا به پای چشم تو
جرعه جرعه می شوم در پیاله ی دلت ذره ذره می شوم آشنای چشم تو
توسخاوت بهار شاعر امیدو مهر رقص می کند کلام با نوای چشم تو
بیت بیت لحظه ها با تو زنده می شود جان تازه می دهدآیه های چشم تو
ای نجابت سپید سبز و تازه می شوم می رسم به اوج عشق بادعای چشم تو! امیدوارم از این شعرم خوشتون بیاد!این شعر رو تقدیم می کنم به کسی که منتظرش هستم!و به همه ی شما! تا وقتی دیگر...! [ ۱۳۸٤/٧/٢٢ ] [ ٩:۱٦ ب.ظ ] [ شیوا فرازمند ]
[ نظرات () ]
سلام در ابتدا فرا رسیدن ماه مبارک روزه و عبادت رو بهتون تبریک میگم مهمون خداییم! و بعد... امروز می خوام از موضوع نسبتا مهمی مطلب بنویسم و اون هم زبان در شعر هست!! راستش مدتی بود در جلسات انجمن شعرمون بحث های مهمی در موردش داشتیم و خوشبختانه به نتیجه ای خوب و البته نسبی در موردش رسیدیم. نمی دونم دیدین بعضی از شعر ها امروزه در حیطه ی زبان به جایی رسیدن که آدم با خوندنشون احساس می کنه زبانی غریب و بیگانه رو داره تجربه می کنه.آخه از بس زبان رو می پیچونن و کلی حذفیات انجام میدن که از مفهوم در می مونند.!من نمی تونم با اون جور شعر ها ارتباط درستی برقرار کنم. البته شاید هم ایراد از من باشه ولی من معتقدم شعر برای اینه که وقتی می خونیش بفهمیش و باهاش هم احساس بشی و لذت ببری.یکی از دوستام مقاله ای در مورد زبان وشعر دهه ی هشتاد نوشته که خوندنش رو برای همه توصیه می کنم.کل مقاله رو در نشریه ی دانشجویی بلم به سر دبیری دوست خوبم داوود ملک زاده می تونیین بخونین! مقاله رو هم دوست عزیزم شیما مولایی فرد نوشته است. در زیر قسمتی از متن مقاله رو می نویسم : (آن چه ادبیات نامیده می شود ناگزیر زبان هم هست.اگر هم ادبیات را ذاتا تجاوز از زبان بدانیم به هر حال باید بپذیریم که بیرون از زبان ادبیاتی نیست.... ..... زبان مجموعه ای از نشانه هاست..........و نشانه که شامل کوچک ترین جزء معنی دار تا طولانی ترین جمله ها می گردد..... اگرچه زبان و در نتیجه ادبیات وسیله ی ارتباط است اما شعر نه وسیله است و نه به عنوان ارتباط به کار می رود ...و زبان برای آن هدف است نه وسیله. شاعرانزبان را استعمال نمی کنند پس از میان معانی متعدد یک کلمه فقط و فقط یک معنی را انتخاب نمی کند.......) کل مقاله درک درستی از زبان را در ذهن متبادر می کنه و خوندنش خوبه! ودر آخر هم غزلی رو می نویسم که برای پسرکم سروده ام: طرح دلی به وسعت دریا کشیده ام آن را فقط برای تو تنها کشیده ام! از راه دور آمده ای سمت باغ من نقش تو را به خلوت این جا کشیده ام رویم نشد بگویمت این جا بهار نیست با عشق! طرح رویش گل را کشیده ام در قاب بی قراری دستم شکفته است عکسی که من ز طالع فردا کشیده ام دیگر نمانده هیچ توانی برای من وقتی بهار را تن دنیا کشیده ام تنها برای بودن تو ای (امید )من طرح دلی به وسعت دریا کشیده ام! تا روزی دیگر....! [ ۱۳۸٤/٧/۱۱ ] [ ٧:٢٩ ب.ظ ] [ شیوا فرازمند ]
[ نظرات () ]
ـ بهارانه ـ مثل بهار در دلم آغاز می شوی! تو بی قرار در دلم آغاز می شوی آری ترنم تو چه زيباست مهربان! چون آبشار در دلم آغاز می شوی من سمت تو می آيم و تو کوهسار عشق! با اقتدار در دلم آغاز می شوی بر شانه های زخمی تو بوسه می زنم اميدوار در دلم آغاز می شوی امشب دوباره من به تماشات آمدم آيينه وار در دلم آغاز می شوی من بی حضور عشق زمستانی ام وتو مثل بهار در دلم آغاز می شوی! نمی دونم چی بگم!شرمنده ام که مدتيه تو به روز کردن وبلاگم کمی دچار مشکل شده ام حرف زياده.خيلی ها هستن که فکر می کنن می شه زندگی رو همينجوری الکی الکی گذروند ولی من فکر می کنم بايد برای لحظات زندگيمون ارزش قايل باشيم. چند وقت پيش يکی از دوستام يه جوری بهم فهموند که خيلی وراج و پر حرف هستم.البته راست می گه گاهی اونقدر حرف می زنم که آخرش خودم خسته می شم !خنده داره نه؟!! ازش ممنون هستم که يه جوری بهم حالی کرد که گاهی جلوی حرف زدنم رو بگيرم! نمی دونم تا حالا فکر کردين که شما جزو کدوم دسته ازآدم ها هستين؟شما هم زياد حرف می زنين يا ساکتين؟راستش خيلی دوست دارم بدونم چرا گاهی زياد حرف می زنم؟!! فکر می کنم حالا هم دارم زياد وقت گيری می کنم ! تا دفعه ی بعد که کلی می خوام راجع به موضوع نسبتا مهمی بنويسم همه رو به خدا می سپارم! تا بعد...! [ ۱۳۸٤/٧/٤ ] [ ۱۱:٥٤ ب.ظ ] [ شیوا فرازمند ]
[ نظرات () ]
حرف هایت را باور ندارم اگرچه می گویی همسایه ی صمیمیت آسمانی! اگرچه می گویی آشنای گره خورده با سر سبزی بهاری! رو به روی ابدیت چشمانت می ایستم تا آیینه وار تکیده ای ببینم زخم خورده از خلسه ی یک نامرد!!! ******************** ***************** ************************ پشت ناهنجاری زخمی شعرهایت بی رنگ ترین خواب ممکن لانه کرده است وتو فکر می کنی فاتح قله های بلند افتخاری! *** بی شک احساست هذیانی بیش نیست!!! تا بودنی دوباره.....! [ ۱۳۸٤/٦/۳٠ ] [ ٧:٢۸ ب.ظ ] [ شیوا فرازمند ]
[ نظرات () ]
تا حضور عشق را جزو گناهم می نويسند غايت اندوه را روی نگاهم می نويسند!!! [ ۱۳۸٤/٦/٢۳ ] [ ۸:۳٤ ب.ظ ] [ شیوا فرازمند ]
[ نظرات () ]
من ستاره ای هستم که در کهکشان چشم هایت روشن شده ام و در مدار نگاهت می رقصم با ترانه ای که تو گریه می کنی ******************************** انگشتانت را لا بلای موهایم پنهان کن تا نوازشی را حس کنم که تو خندیده ای ********************************* مرا صرف کن!! با اولم جمله ای بساز که انتهایم را با قلب پیوند بزند..... مرا صرف.....! ***************** تا شروعی دیگر....! [ ۱۳۸٤/٦/٢۳ ] [ ٢:۱۳ ق.ظ ] [ شیوا فرازمند ]
[ نظرات () ]
دنيای قشنگيه با اين كه گاهی بد جوری دل می شكنه اما بازم دوستش دارم. با تمام دل شكستن هاش!!! با تمام تلخی هاش!!! بازم شيرينه. اين طور نيست؟ البته برای رسيدن به شيرينی زندگی بايد حسابی جنگيد.من هم جنگيدم. کلی تجربه به دست آوردم و حال به روی دنيا می خندم. گاهی ترد و شکننده می شم گاهی مثل فولاد محکم! دنيايه ديگه
من رو ياهاش رو دوست دارم.به خصوص روياهايی که خودم می سازمشون وگاهی شعر می شن می ريزن رو کاغذ! اين روح سر گردان من گاهی جوانی می کند با شعر هايم روزو شب شيرين زبانی ميکند اين دست های عاشقم بر روی کاغذ می دود با اين دل ديوانه ام آری تبانی می کند!!!!! تا لحظه ی ديداری ديگر...!
[ ۱۳۸٤/٦/۱٩ ] [ ۱٢:٠٤ ق.ظ ] [ شیوا فرازمند ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |